از قتل هزارۀ بی گناه تا جرح افغان گناهکار
از
قتلِ هزارۀ بیگناه
تا
جرحِ افغانِ گناهکار
اشاره و پیش درآمد:
تعدادی از آگاهان تاریخ معاصر هزاره و از جمله مرحوم عبدالحسین مقصودی در کتاب «هزارهجات سرزمین محرومان» یک واقعۀ مشهور و عجیب را از گذشته های نزدیک این دیار محرومان به شرح ذیل روایت کردهاند:
در عصر سلطنت ظاهر شاه، در یکی از مناطق هزاره جات، میان افغان های کوچی و هزاره های بومی درگیری پیش آمد. در آن درگیری و رویارویی، پای شترِ کوچی توسط هزاره ها شکست و مرد هزاره توسط افغان های کوچی به قتل رسید. سپس پای حکومت به ماجرا کشیده شد و فیصلۀ دعوی به قاضی حکومتی واگذار گردید. جناب قاضی چنان حکم داد که هزاره ها باید مبلغ هشت هزار افغانی بابت خسارت پای شتر، به افغانهای کوچی بپردازند و در مقابل، کوچی ها نیز مبلغی کمتر از چهار هزار افغانی بابت خون بهای مرد مقتول هزاره، به هزاره ها پرداخت نمایند. براساس این فیصلۀ عادلانه! بهای یک پای از چهارپای شتر یک افغان، معادل و مساوی بود با حیات و خون بهای دو انسان هزاره. هرگاه در منازعۀ مذکور، هرچهارپای آن شتر زبان بسته آسیب میدید و در مقابل، هشت انسان بیچارۀ هزاره نیز کشته میشدند، براساس منطق سیاسی و مبانی حقوقی قاضی یادشده، حق به حقدار رسیده بود و آب از آب تکان نمیخورد.
مقصود از تکرار و یادآوری ماجرای معروف پای شتر، اشاره به همانندی ها و اشتراکاتی است که میان فرجام و نتیجۀ آن ماجرا و دو رویداد جداگانۀ دیگر در ولایت دایکندی وجود دارد. این دو رویداد (قتل یک هزارۀ بیگناه و جرح یک افغان گناهکار) هرچند در فاصلۀ زمانی سی سال از یکدیگر اتفاق افتاده اند؛ اما وقتی نحوۀ برخورد و مواجهۀ حکومت با آن دو حادثه را مورد دقت و موشکافی قرار میدهیم، چندان بیشباهت به حکم قاضی حکومتی در ماجرای پای شتر نیست.
حادثۀ اول: قتل هزارۀ بیگناه:
در نیمۀ دوم سال 1357 و در عصر حاکمیت حزب دموکراتیک خلق، حادثه ای در مرکز ولسوالی دایکندی (خدیر) اتفاق افتاد که تقریباً سراسر ولسوالی را تکان داد. ماجرا از آنجا شکل گرفت که در زمان مورد اشاره، حاجی یعقوب یکی از متنفذین و متموّلین دایکندی به بهانه های واهی توسط مأموران امنیتی ولسوالی دستگیر و به زندان انداخته شد. دو ماه بعد در حالی که حاجی هم چنان در بندیخانه به سر می برد، حسین علی فرزند جوان حاجی یعقوب، در بازار مرکز ولسوالی و در جوار مرکز حکومتی، شبانه در داخل دکانش به قتل رسید. تنها فردی که شاهد عینی حادثۀ آنشب بوده ( دکاندار همسایۀ حسین علی) چنان شهادت داده بود که آنشب قوماندان امنیه ولسوالی به همراه یک ضابط و یک عسکر به دکان حسین علی آمده و با وی درگیر شدند و سپس او (یعنی شاهد ماجرا) خود را به تعدادی از دکانداران هم قریۀ حسین علی رسانده، از آنها استمداد طلبیده است؛ اما آنان با شنیدن نام قوماندان امنیه، از حضور در محل حادثه خودداری کردند. صبح فردا، جسد بیجان فرزند جوان حاجی یعقوب در دکانش یافت شد.
آنگونه که دیگر دکانداران حاضر در بازار خدیر، مشاهده و روایت کردهاند، انگیزۀ اصلی قتل حسین علی حادثۀ دیگری بوده که در آغاز همان شب اتفاق افتاده بود. گویا مردی (بهتر است بگویم نامردی) از اهالی منطقه، در پناه تاریکی شب و از میان بازار خدیر، زنی را برای مأموران حکومتی (احتمالاً قوماندان امنیه و همراهان) میبرده است. حسین علی جوان با مشاهدۀ این صحنه شرم آور، غیرتش به جوش میآید و فحش و دشنام نثار آن مرد و زن میکند. احتمالاً آن فرومایگان، ماجرای پرخاشگویی نامبرده را به قوماندان بازگو میکند.
فردای آنروز، حاجی یعقوب از زندان آزاد می شود؛ اما حکومت و ولسوال بجای دستگیری و مجازات عامل اصلی قتل (قوماندان امنیه ولسوالی از پشتونهای لغمان) بر حاجی فشار وارد میکند که سرور خان (یکی از خوانین معروف منطقه) را بعنوان قاتل فرزند خود معرفی کند. ولسوال پشتون دایکندی بطور آشکار و با تمام توان از قوماندان و ضابط (هردو پشتون) حمایت میکند و اجازۀ طرح دعوا علیه آنها را در ولسوالی نمی دهد و حتی به خانوادۀ مقتول جازۀ خروج از ولسوالی و طرح شکایت در مقامات بالاتر را نمی دهد. آنان ناگزیر شبانه و مخفیانه از ولسوالی خارج و سپس به مرکز ولایت و پایتخت می روند. چهل روز پس از دفن جنازه، هیأت طب عدلی از کابل به دایکندی میآید و با نبش قبر مقتول به کالبد شکافی و معاینۀ جنازه میپردازد. تحت فشار ولسوال و حکومت محلی، هیأت طب عدلی در دایکندی اعلام میکند که دلیل مرگ حسین علی، ریختن زهر در غذایش بوده است (مطابق با ادعای ولسوال و قوماندان که سرور خان وی را مسموم کرده است)؛ اما همان هیأت در کابل به وزارت داخله گزارش میدهد که آثار خفه کردن با پارچه و نیز ضرب و شتم با پنجه بوکس را بر روی جسد مقتول مشاهده کرده است.
به دنبال این گزارش، وزارت داخله نیز همسو با ولسوال دایکندی، قوماندان را از سمتش تبدیل و در کمال سلامت و امنیت، در جای دیگر مقرر میکند. اما ضابط و ولسوال همچنان در وظایف شان باقی می مانند و زحمتها و فریادهای حاجی یعقوب بجایی نمی رسد و هیچکس به جرم قتل حسین علی به پای میز محاکمه کشانده نمی شود.
حادثۀ دوم: ضرب و شتم افغانگناهکار:
درست سی سال پس از ماجرای تلخ قتل فرزند جوان حاجی یعقوب، در زمستان گذشته (1387) رویداد دیگری در دایکندی اتفاق افتاد که عبارت بود از ماجرای ضرب و شتم رئیس محکمه ولایت دایکندی توسط اهالی محل.
با وجود اینکه اکثریت قاطع ساکنان دایکندی هزاره وشیعه اند و طبعاً بسیاری از مسئولین و مأمورین دولتی نیز از همین گروه قومی و مذهبی هستند؛ با اینحال یک فرد پشتون و سنی مذهب بعنوان رئیس محکمۀ این ولایت منصوب شده بود. گزارش ها و حکایتهای مکرر و متواتر از رشوتخواریها، خلافکاریها و قضاوتهای ملانصرالدینی نامبرده شنیده می شد. اما در زمستان سال گذشته آنگاه که خبرهایی از فساد اخلاقی و ارتباطات مشکوک وی با برخی از زنان مأمور دولت نیز در افواه شایع شد، کاسۀ صبر مردم محل لبریز گردید و آنان دست به تجمعات و راهپیمایی های مسالمتآمیز علیه رئیس محکمه زدند و خواهان برکناری وی شدند. در یکی از این تجمعات، گروهی از معترضین به مقر ریاست محکمه وارد شده، رئیس محکمه را مورد ضرب و شتم قرار دادند؛ در حالی که هیچگونه مداخله و ممانعتی از سوی ولایت و قوماندانی امنیه که در مجاورت محل حادثه قرار داشت، صورت نگرفت و آنها عملاً تماشاچی ماجرا بودند. نامبرده پس از تداوی در مراکز صحی دایکندی، عازم کابل گردید و فرد دیگری بجای وی بعنوان رئیس محکمه تعیین شد.
اینک معترضین مدعی اند که آنها هیچگاه قصد لت و کوب رئیس محکمه یا دیگر اعمال خلاف قانون را در برنامۀ خود نداشته و تنها هدف شان اعتراضات قانونی و مسالمت آمیز بوده است؛ اما افراد فرصتطلب و ماجراجو (احتمالاً با حمایت و هدایت والی و قوماندان امنیه که هر کدام به دلایل خاص، دل پردردی از رئیس محکمه داشتند) اعتراضات مسالمتآمیز و قانونی آنها را به بیراهه و خشونت کشانده اند.
در پی حادثۀ مذکور، موج بگیر و ببند مردم عادی و متنفذین منطقه، در مرکز ولایت توسط والی و قوماندان امنیه آغاز گردید. نخست تعدادی از افراد صاحب دعوا که به احکام صادره از سوی رئیس محکمه اعتراض داشتند، دستگیر و روانۀ زندان شدند. سپس گروه دیگری از افراد به اتهام شرکت در لت و کوب رئیس محکمه، راهی بندی خانه گردیدند. کمی بعد دو نفر از کارمندان محکمه به اتهام کوتاهی در حفاظت از جان فرد مضروب، توقیف و زندانی شدند. در مرحلۀ چهارم گروه قابل توجه از متنفذّین و افراد موثر مرکز ولایت به اتهام تحریک و سازماندهی معترضین، دستگیر و به زندان انداخته شدند. و در مرحله پنجم، لیست بزرگی از افراد صاحب رسوخ، علماء و فعالان اجتماعی به عنوان کسانی که در ارتباط با دوسیۀ یادشده باید مورد تعقیب قرار گیرند، بطور رسمی اعلام شده است و ماجرا هم چنان ادامه دارد.
پس از رویداد یادشده، والی و قوماندان امنیه که قبلاً با گرگ، مفصلاً دنبه نوش جان کرده بودند، اینبار لب ها را از آثار چربی پاک کرده، همراه با چوپان مشغول گریه و مرثیه شدند. آنان از طرفی با تحریک و هدایت عوامل نفوذی خود در میان معترضین و نیز با کوتاهی عامدانه در حفظ امنیت ریاست محکمه، رقیب جدّی خود یعنی رئیس محکمه را از سر راه برداشتند؛ و از طرف دیگر با تبدیل ساختن ماجرای لت و کوب نامبرده به پیراهن عثمان، رقبای محلی و منطقه ای خود را تحت عنوان آشوبگران، روانه زندان ها ساختند. والی و قوماندان دایکندی در این ماجرا با الگوگیری دقیق از سیاست معاویه و عمرو عاص، با یک تیر دو نشان زدند: نخست خود عثمان (رئیس محکمه) را توسط عمّال خود در درون معترضین، مضروب و مجروح ساخته، از صحنۀ رقابت خارج ساختند؛ و سپس با پرچم ساختن پیراهن خون آلود عثمان، تمام رقبای محلی، حزبی و جناحی خود را به اتهام قتل خلیفۀ مظلوم، راهی زندان ها ساختند.
مقایسه و نتیجهگیری:
با مقایسۀ دو رویداد یادشده و دقت در نحوۀ تعامل و مواجهۀ حکومت محلی پیشین و کنونی با آن دو حادثه، نتایج ذیل را می توان به دست آورد:
الف) در ماجرای اول، یک جوان بیگناه هزاره توسط مأموران پشتون تبار حکومت در قلب هزاره جات به قتل می رسد؛ ولی مأموران عالیرتبه تر حکومت محلی مانند ولسوال که آنها هم پشتون هستند، هرگز اجازه نمی دهند که یک قاتل و جانی مسلم پشتون به جرم قتل یک هزاره به پای میز محاکمه کشانده شود و در نهایت، خون مقتول هزاره آنچنان آشکارا پایمال میگردد که گویا کدام مگس مزاحم و بیمقدار به قتل رسیده است. اما در حادثۀ دوم، یک مأمور پشتون حکومت توسط مردم خشمگین هزاره صرفاً با سلاح سرد مانند مشت و لگد مورد لت و کوب قرار می گیرد(بدون اینکه پای قتل یا جراحت جدی در میان باشد)؛ ولی اینبار مأموران حکومت محلی (والی و قوماندان امنیۀ هزاره تبار ولایت دایکندی) به دلیل بروز این حادثه، آنچنان فضای رعب و وحشت و بگیر و نمان را در مرکز این ولایت برپا میکنند و دست به آزار و احضار مردم عادی و ملکی هزاره می زنند که گویی کدام پیامبر صاحب شریعت و یا ولی صاحب کرامت خدا، مورد لت و کوب قرار گرفته و یا به مقدسات مسلم، اهانت روا داشته شده است. به نظر شما اگر والی و قوماندان کنونی دایکندی، در زمان ماجرای پای شتر کوچی، در سمتهای فعلی خود بودند، آیا همان حکم قاضی پشتون در مورد پای شتر کوچی و خون بهای انسان مقتول هزاره را تأیید نمیکردند؟
ب) حادثۀ اول این حقیقت تلخ و درد آور را نشان داد که به باور و نظر گروهی از هموطنان ما (که باید آنها را پیروان عبدالرحمان، نادر، هاشم، داود، امین و ملاعمر نامید)، برخی از قومیت های ساکن وطن ما ذاتاً انسانهای برتر و درجه یک محسوب می شوند و از مادر، بادار، سردار و صاحب حقوق و مزایا زاییده می شوند؛ به آن میزان از تفاوت و امتیاز که یک پای شتر آنان به اندازۀ حیات و زندگی دو انسان دیگر ارزش و منزلت دارد. در مقابل، برخی از اقوام دیگر ذاتاً انسان های درجه دو محسوب میگردند و از مادر، زیردست، نوکر و فاقد ارزش و حقوق (یا به تعبیر عبدالرحمان خربارکش) به دنیا می آیند. کهتری و حقارت ذاتی آنان تا بدان پایه است که نباید به دلیل قتل این انسان های درجه دو، انسانهای درجه یک و ذاتاً دارای شرف و کرامت را مورد مؤاخذه و بازخواست قرار داد.
اما حادثۀ دوم، حقیقت تلختر و دردناک تری را به نمایش گذاشت و آن اینکه برخی از افراد و گروه های زبون و ذلیل از میان خود همین انسان های درجه دو و فاقد حیثیت و حقوق نیز این تلقی و تلقین غلط و ناروا را پذیرفتهاند که خون دیگران، رنگینتر و ارزشمندتر از خون آنان است و لذا باید به خاطر لت و کوب یک فرد از انسان های درجه یک، ده ها فرد از انسانهای درجه دو و بی پناه را بدون دلیل و گواه به زندان انداخت و دمار از روزگارشان کشید.
ج) و سخن آخر: والی و قوماندان امنیۀ دایکندی هر دو از اهالی ولایت ارزگان سابق و از اعضای پیشین حزب دموکراتیک خلق بوده، در زمان حاکمیت و اقتدار حزب یادشده از فعالان حزبی و حکومتی بوده اند و طبعاً ماجرای قتل حسین علی و نحوۀ معامله و برخورد حکومت محلی دایکندی با آن ماجرا را به خوبی به یاد دارند. اینک شایسته است آنان یکبار دیگر حادثۀ یادشده را در ذهن خود مرور کنند و دیگر تبعیض ها و ستم های حکام پیشین در خصوص مردم بیپناه هزاره را به یاد بیاورند و سپس شیوۀ برخورد زورگویانۀ خود با هم تباران ستمدیدۀ شان در حادثۀ دوم را با آنها (حاکمان پیشین پشتون) مقایسه کنند و ملاحظه نمایند که آیا تفاوتی میان رفتار و موقف خود و حکّام فاشیستی چون سید عباس لوگری، عبدالقدوس پغمانی، حاکم موی دماغ، حاکم سرخ موی و ده ها جانور بدنام دیگر میبینند یا نه؟